فريدون بن احمد سپهسالار
245
زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى )
فروخورد مه و خورشيد قطب هفت فلك را * سهيل جان چو برآيد ز سوى ركن يمانى دمى قراضهء دين را بگير و زير زبان نه * كه تا بنقد ببينى كه در درونه چه كانى فتادهاى به دهنها همىگزيدت مردم * لطيف پخته چو نانى بدان هميشه جبانى چو ذره پاى بكوبى كه نور دست تو گيرد * ز سرديست وز ترى كه همچو ريك روانى تو بر نهاى كه برآئى چرا بهانه به يارى * كه پيش گلهء شيران تو نرشير شبانى چراغ پنج حست را بنور دل بفروزان * حواس پنج نمازست و دل چو سبع مثانى همىرسد ز سماوات هر صبوح ندائى * كه ره برى بنشانى و گرد ره بنشانى شكر به پيش تو آمد تو برگشاى دهن را * چرا ز دعوت شكر چو پسته بسته دهانى سپس مكش چو مخنث عنان عزم كه هستت * دو لشكرست كه در وى تو پيشرو چو شبانى بگير طبلهء شكر بخور بطبل كه نوشت * مكوب طبل فسانه چرا حريف زيانى